نامه

افشاى چهره معاویه

نامه شماره 10
1
نامه 10 : افشاى چهره معاويه
None
2
و من كتاب له (عليه السلام) إليه أيضا
(نامه دیگرى به معاویه در سرزمین صفّین در سال 36 هجرى پیش از آغاز نبرد)
3
وَ كَيْفَ أَنْتَ صَانِعٌ إِذَا تَكَشَّفَتْ عَنْكَ جَلَابِيبُ مَا أَنْتَ فِيهِ مِنْ دُنْيَا قَدْ تَبَهَّجَتْ بِزِينَتِهَا وَ خَدَعَتْ بِلَذَّتِهَا دَعَتْكَ فَأَجَبْتَهَا وَ قَادَتْكَ فَاتَّبَعْتَهَا وَ أَمَرَتْكَ فَأَطَعْتَهَا
چه خواهى کرد، آنگاه که جامه هاى رنگین تو کنار رود، جامه هایى که به زیباییهاى دنیا زینت شده است دنیا تو را با خوشى هاى خود فریب داده، تو را به سوى خود خواند، و تو به دعوت آن پاسخ دادى، فرمانت داد و اطاعت کردى.
4
وَ إِنَّهُ يُوشِكُ أَنْ يَقِفَكَ وَاقِفٌ عَلَى مَا لَا يُنْجِيكَ مِنْهُ مِجَنٌّ فَاقْعَسْ عَنْ هَذَا الْأَمْرِ وَ خُذْ أُهْبَةَ الْحِسَابِ وَ شَمِّرْ لِمَا قَدْ نَزَلَ بِكَ وَ لَا تُمَكِّنِ الْغُوَاةَ مِنْ سَمْعِكَ وَ إِلَّا تَفْعَلْ أُعْلِمْكَ مَا أَغْفَلْتَ مِنْ نَفْسِكَ فَإِنَّكَ مُتْرَفٌ
همانا به زودى تو را وارد میدان خطرناکى مى کند که هیچ سپر نگهدارنده اى نجاتت نمى دهد. اى معاویه از این کار دست بکش، و آماده حساب باش، و آماده حوادثى باش که به سراغ تو مى آید. به گمراهان فرو مایه، گوش مسپار اگر چنین نکنى به تو اعلام مى دارم که در غفلت زدگى قرار گرفته اى،
5
قَدْ أَخَذَ الشَّيْطَانُ مِنْكَ مَأْخَذَهُ وَ بَلَغَ فِيكَ أَمَلَهُ وَ جَرَى مِنْكَ مَجْرَى الرُّوحِ وَ الدَّمِ
همانا تو ناز پرورده اى هستى که شیطان بر تو حکومت مى کند، و با تو به آرزوهایش مى رسد، و چون روح و خون در سراسر وجودت جریان دارد.
6
وَ مَتَى كُنْتُمْ يَا مُعَاوِيَةُ سَاسَةَ الرَّعِيَّةِ وَ وُلَاةَ أَمْرِ الْأُمَّةِ بِغَيْرِ قَدَمٍ سَابِقٍ وَ لَا شَرَفٍ بَاسِقٍ
معاویه از چه زمانى شما زمامداران امّت و فرمانده هان ملّت بودید نه سابقه درخشانى در دین، و نه شرافت والایى در خانواده دارید.
7
وَ نَعُوذُ بِاللَّهِ مِنْ لُزُومِ سَوَابِقِ الشَّقَاءِ وَ أُحَذِّرُكَ أَنْ تَكُونَ مُتَمَادِياً فِي غِرَّةِ الْأُمْنِيِّةِ مُخْتَلِفَ الْعَلَانِيَةِ وَ السَّرِيرَةِ
پناه به خدا مى برم از گرفتار شدن به دشمنى هاى ریشه دار تو را مى ترسانم از اینکه به دنبال آرزوها تلاش کنى، و آشکار و نهانت یکسان نباشد.
8
وَ قَدْ دَعَوْتَ إِلَى الْحَرْبِ فَدَعِ النَّاسَ جَانِباً وَ اخْرُجْ إِلَيَّ وَ أَعْفِ الْفَرِيقَيْنِ مِنَ الْقِتَالِ لِتَعْلَمَ أَيُّنَا الْمَرِينُ عَلَى قَلْبِهِ وَ الْمُغَطَّى عَلَى بَصَرِهِ
معاویه مرا به جنگ خوانده اى، اگر راست مى گویى مردم را بگذار و به جنگ من بیا، و دو لشکر را از کشتار باز دار، تا بدانى پرده تاریک بر دل کدام یک از ما کشیده، و دیده چه کس پوشیده است
9
فَأَنَا أَبُو حَسَنٍ قَاتِلُ جَدِّكَ وَ أَخِيكَ وَ خَالِكَ شَدْخاً يَوْمَ بَدْرٍ وَ ذَلِكَ السَّيْفُ مَعِي وَ بِذَلِكَ الْقَلْبِ أَلْقَى عَدُوِّي مَا اسْتَبْدَلْتُ دِيناً وَ لَا اسْتَحْدَثْتُ نَبِيّاً وَ إِنِّي لَعَلَى الْمِنْهَاجِ الَّذِي تَرَكْتُمُوهُ طَائِعِينَ وَ دَخَلْتُمْ فِيهِ مُكْرَهِينَ
من ابو الحسن، کشنده جدّ و دایى و برادر تو در روز نبرد بدر، مى باشم که سر آنان را شکافتم، امروز همان شمشیر با من است، و با همان قلب با دشمنانم ملاقات مى کنم، نه بدعتى در دین گذاشته، و نه پیامبر جدیدى برگزیده ام، من بر همان راه راست الهى قرار دارم که شما با اختیار رهایش کرده، و با اکراه پذیرفته بودید
10
وَ زَعَمْتَ أَنَّكَ جِئْتَ ثَائِراً بِدَمِ عُثْمَانَ وَ لَقَدْ عَلِمْتَ حَيْثُ وَقَعَ دَمُ عُثْمَانَ فَاطْلُبْهُ مِنْ هُنَاكَ إِنْ كُنْتَ طَالِباً
خیال کردى به خونخواهى عثمان آمده اى در حالى که مى دانى خون او به دست چه کسانى ریخته شده است. اگر راست مى گویى از آنها مطالبه کن
11
فَكَأَنِّي قَدْ رَأَيْتُكَ تَضِجُّ مِنَ الْحَرْبِ إِذَا عَضَّتْكَ ضَجِيجَ الْجِمَالِ بِالْأَثْقَالِ وَ كَأَنِّي بِجَمَاعَتِكَ تَدْعُونِي جَزَعاً مِنَ الضَّرْبِ الْمُتَتَابِعِ وَ الْقَضَاءِ الْوَاقِعِ وَ مَصَارِعَ بَعْدَ مَصَارِعَ إِلَى كِتَابِ اللَّهِ وَ هِيَ كَافِرَةٌ جَاحِدَةٌ أَوْ مُبَايِعَةٌ حَائِدَةٌ
همانا من تو را در جنگ مى نگرم که چونان شتران زیر بار سنگین مانده، فریاد و ناله سر مى دهى، و مى بینم که لشکریانت با بى صبرى از ضربات پیاپى شمشیرها، و بلاهاى سخت، و بر خاک افتادن مداوم تن ها، مرا به کتاب خدا مى خوانند در حالى که لشکریان تو، کافر و بیعت کنندگان پیمان شکنند