خطبه

ارزش جهاد

خطبه شماره 27
1
خطبه 27: ارزش جهاد و سرپيچي کوفيان
None
2
و من خطبة له (عليه السلام) و قد قالها يستنهض بها الناس حين ورد خبر غزو الأنبار بجيش معاوية فلم ينهضوا. و فيها يذكر فضل الجهاد، و يستنهض الناس، و يذكر علمه بالحرب، و يلقي عليهم التبعة لعدم طاعته
(وقتى خبر تهاجم سربازان معاویه به شهر انبار در سال 38 هجرى، و سستى مردم به امام ابلاغ شد و اصحاب خود را از جهاد نکردن با معاویه توبیخ و سرزنش نموده و فرمود)
3
فضل الجهاد
ارزش جهاد در راه خدا
4
أَمَّا بَعْدُ فَإِنَّ الْجِهَادَ بَابٌ مِنْ أَبْوَابِ الْجَنَّةِ
پس از ستایش پروردگار، جهاد در راه خدا، درى از درهاى بهشت است،
5
فَتَحَهُ اللَّهُ لِخَاصَّةِ أَوْلِيَائِهِ
که خدا آن را به روى دوستان مخصوص خود گشوده است.
6
وَ هُوَ لِبَاسُ التَّقْوَى وَ دِرْعُ اللَّهِ الْحَصِينَةُ
جهاد، لباس تقوا، و زره محکم،
7
وَ جُنَّتُهُ الْوَثِيقَةُ
و سپر مطمئن خداوند است،
8
فَمَنْ تَرَكَهُ رَغْبَةً عَنْهُ
کسى که جهاد را ناخوشایند دانسته و ترک کند،
9
أَلْبَسَهُ اللَّهُ ثَوْبَ الذُّلِّ
خدا لباس ذلّت و خوارى بر او مى پوشاند،
10
وَ شَمِلَهُ الْبَلَاءُ
و دچار بلا و مصیبت مى شود
11
وَ دُيِّثَ بِالصَّغَارِ وَ الْقَمَاءَةِ
و کوچک و ذلیل مى گردد،
12
وَ ضُرِبَ عَلَى قَلْبِهِ بِالْإِسْهَابِ
دل او در پرده گمراهى مانده
13
وَ أُدِيلَ الْحَقُّ مِنْهُ
و حق از او روى مى گرداند،
14
بِتَضْيِيعِ الْجِهَادِ وَ سِيمَ الْخَسْفَ وَ مُنِعَ النَّصَفَ
به جهت ترک جهاد، به خوارى محکوم و از عدالت محروم است.
15
استنهاض الناس
دعوت به مبارزه و نکوهش از نافرمانى کوفیان
16
أَلَا وَ إِنِّي قَدْ دَعَوْتُكُمْ إِلَى قِتَالِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ لَيْلًا وَ نَهَاراً وَ سِرّاً وَ إِعْلَاناً
آگاه باشید من شب و روز، پنهان و آشکار، شما را به مبارزه با شامیان دعوت کردم
17
وَ قُلْتُ لَكُمُ اغْزُوهُمْ قَبْلَ أَنْ يَغْزُوكُمْ
و گفتم پیش از آن که آنها با شما بجنگند با آنان نبرد کنید،
18
فَوَاللَّهِ مَا غُزِيَ قَوْمٌ قَطُّ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَّا ذَلُّوا
به خدا سوگند، هر ملّتى که درون خانه خود مورد هجوم قرار گیرد، ذلیل خواهد شد.
19
فَتَوَاكَلْتُمْ وَ تَخَاذَلْتُمْ حَتَّى شُنَّتْ عَلَيْكُمُ الْغَارَاتُ وَ مُلِكَتْ عَلَيْكُمُ الْأَوْطَانُ
امّا شما سستى به خرج دادید، و خوارى و ذلّت پذیرفتید، تا آنجا که دشمن پى در پى به شما حمله کرد و سر زمین هاى شما را تصرّف نمود.
20
وَ هَذَا أَخُو غَامِدٍ (وَ) قَدْ وَرَدَتْ خَيْلُهُ الْأَنْبَارَ
و اینک، فرمانده معاویه، (مرد غامدى) با لشکرش وارد شهر انبار شده
21
وَ قَدْ قَتَلَ حَسَّانَ بْنَ حَسَّانَ الْبَكْرِيَّ وَ أَزَالَ خَيْلَكُمْ عَنْ مَسَالِحِهَا
و فرماندار من، «حسّان بن حسّان بکرى» را کشته و سربازان شما را از مواضع مرزى بیرون رانده است.
22
وَ لَقَدْ بَلَغَنِي أَنَّ الرَّجُلَ مِنْهُمْ كَانَ يَدْخُلُ عَلَى الْمَرْأَةِ الْمُسْلِمَةِ وَ الْأُخْرَى الْمُعَاهِدَةِ
به من خبر رسیده که مردى از لشکر شام به خانه زنى مسلمان و زنى غیر مسلمان که در پناه حکومت اسلام بوده وارد شده،
23
فَيَنْتَزِعُ حِجْلَهَا وَ قُلُبَهَا وَ قَلَائِدَهَا وَ رُعُثَهَا
و خلخال و دستبند و گردن بند و گوشواره هاى آنها را به غارت برده،
24
مَا تَمْتَنِعُ مِنْهُ إِلَّا بِالِاسْتِرْجَاعِ وَ الِاسْتِرْحَامِ
در حالى که هیچ وسیله اى براى دفاع، جز گریه و التماس کردن، نداشته اند.
25
ثُمَّ انْصَرَفُوا وَافِرِينَ
لشکریان شام با غنیمت فراوان رفتند
26
مَا نَالَ رَجُلًا مِنْهُمْ كَلْمٌ وَ لَا أُرِيقَ لَهُمْ دَمٌ
بدون این که حتّى یک نفر آنان، زخمى بردارد، و یا قطره خونى از او ریخته شود،
27
فَلَوْ أَنَّ امْرَأً مُسْلِماً مَاتَ مِنْ بَعْدِ هَذَا أَسَفاً مَا كَانَ بِهِ مَلُوماً
اگر براى این حادثه تلخ، مسلمانى از روى تأسّف بمیرد، ملامت نخواهد شد،
28
بَلْ كَانَ بِهِ عِنْدِي جَدِيراً
و از نظر من سزاوار است.
29
فَيَا عَجَباً عَجَباً وَ اللَّهِ يُمِيتُ الْقَلْبَ وَ يَجْلِبُ الْهَمَّ مِنَ اجْتِمَاعِ هَؤُلَاءِ الْقَوْمِ عَلَى بَاطِلِهِمْ وَ تَفَرُّقِكُمْ عَنْ حَقِّكُمْ
شگفتا شگفتا به خدا سوگند، این واقعیّت قلب انسان را مى میراند و دچار غم و اندوه مى کند که شامیان در باطل خود وحدت دارند، و شما در حق خود متفرّقید.
30
فَقُبْحاً لَكُمْ وَ تَرَحاً
زشت باد روى شما و از اندوه رهایى نیابید
31
حِينَ صِرْتُمْ غَرَضاً يُرْمَى
که آماج تیر بلا شدید.
32
يُغَارُ عَلَيْكُمْ وَ لَا تُغِيرُونَ
به شما حمله مى کنند، شما حمله نمى کنید
33
وَ تُغْزَوْنَ وَ لَا تَغْزُونَ
با شما مى جنگند، شما نمى جنگید
34
وَ يُعْصَى اللَّهُ وَ تَرْضَوْنَ
این گونه معصیت خدا مى شود و شما رضایت مى دهید
35
فَإِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي أَيَّامِ الْحَرِّ
وقتى در تابستان فرمان حرکت به سوى دشمن مى دهم،
36
قُلْتُمْ هَذِهِ حَمَارَّةُ الْقَيْظِ أَمْهِلْنَا يُسَبَّخْ عَنَّا الْحَرُّ
مى گویید هوا گرم است، مهلت ده تا سوز گرما بگذرد،
37
وَ إِذَا أَمَرْتُكُمْ بِالسَّيْرِ إِلَيْهِمْ فِي الشِّتَاءِ قُلْتُمْ هَذِهِ صَبَارَّةُ الْقُرِّ
و آنگاه که در زمستان فرمان جنگ مى دهم، مى گویید هوا خیلى سرد است
38
أَمْهِلْنَا يَنْسَلِخْ عَنَّا الْبَرْدُ
بگذار سرما برود.
39
كُلُّ هَذَا فِرَاراً مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ
همه این بهانه ها براى فرار از سرما و گرما بود
40
فَإِذَا كُنْتُمْ مِنَ الْحَرِّ وَ الْقُرِّ تَفِرُّونَ
وقتى شما از گرما و سرما فرار مى کنید،
41
فَأَنْتُمْ وَ اللَّهِ مِنَ السَّيْفِ أَفَرُّ
به خدا سوگند که از شمشیر بیشتر گریزانید
42
البرم بالناس
مظلومیّت امام علیه السّلام، و علل شکست کوفیان
43
يَا أَشْبَاهَ الرِّجَالِ وَ لَا رِجَالَ
اى مرد نمایان نامرد
44
حُلُومُ الْأَطْفَالِ
اى کودک صفتان بى خرد
45
وَ عُقُولُ رَبَّاتِ الْحِجَالِ
که عقل هاى شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد
46
لَوَدِدْتُ أَنِّي لَمْ أَرَكُمْ وَ لَمْ أَعْرِفْكُمْ
چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمى دیدم و هرگز نمى شناختم
47
مَعْرِفَةً وَ اللَّهِ جَرَّتْ نَدَماً وَ أَعْقَبَتْ سَدَماً
شناسایى شما- سوگند به خدا- که جز پشیمانى حاصلى نداشت، و اندوهى غم بار سر انجام آن شد.
48
قَاتَلَكُمُ اللَّهُ لَقَدْ مَلَأْتُمْ قَلْبِي قَيْحاً
خدا شما را بکشد که دل من از دست شما پر خون،
49
وَ شَحَنْتُمْ صَدْرِي غَيْظاً
و سینه ام از خشم شما مالامال است
50
وَ جَرَّعْتُمُونِي نُغَبَ التَّهْمَامِ أَنْفَاساً
کاسه هاى غم و اندوه را، جرعه جرعه به من نوشاندید،
51
وَ أَفْسَدْتُمْ عَلَيَّ رَأْيِي بِالْعِصْيَانِ وَ الْخِذْلَانِ
و با نافرمانى و ذلّت پذیرى، رأى و تدبیر مرا تباه کردید،
52
حَتَّى لَقَدْ قَالَتْ قُرَيْشٌ إِنَّ ابْنَ أَبِي طَالِبٍ رَجُلٌ شُجَاعٌ
تا آنجا که قریش در حق من گفت: «بى تردید پسر ابى طالب مردى دلیر است
53
وَ لَكِنْ لَا عِلْمَ لَهُ بِالْحَرْبِ
ولى دانش نظامى ندارد»
54
لِلَّهِ أَبُوهُمْ
خدا پدرشان را مزد دهد،
55
وَ هَلْ أَحَدٌ مِنْهُمْ أَشَدُّ لَهَا مِرَاساً
آیا یکى از آنها تجربه هاى جنگى سخت و دشوار مرا دارد
56
وَ أَقْدَمُ فِيهَا مَقَاماً مِنِّي
یا در پیکار توانست از من پیشى بگیرد
57
لَقَدْ نَهَضْتُ فِيهَا وَ مَا بَلَغْتُ الْعِشْرِينَ
هنوز بیست سال نداشتم، که در میدان نبرد حاضر بودم،
58
وَ هَا أَنَا ذَا قَدْ ذَرَّفْتُ عَلَى السِّتِّينَ
هم اکنون که از شصت سال گذشته ام.
59
وَ لَكِنْ لَا رَأْيَ لِمَنْ لَا يُطَاعُ
امّا دریغ، آن کس که فرمانش را اجرا نکنند، رأیى نخواهد داشت.