حکمت

بخش هاى شگفتى آور از سخنان امیر المؤمنین علیه السّلام

حکمت شماره 0
1
بخش حكمت هاى شگفتى آور از سخنان امير المؤمنين عليه السّلام
None
2
[و من كلامه ع المتضمن ألفاظا من الغريب تحتاج إلى تفسير قوله ع في حديثه ] و في حديثه ع
(در این فصل برخى از سخنان برگزیده شگفتى آور امام را مى آوریم که احتیاج به تفسیر و تحلیل دارد).
3
فَإِذَا كَانَ ذَلِكَ ضَرَبَ يَعْسُوبُ الدِّينِ بِذَنَبِهِ فَيَجْتَمِعُونَ إِلَيْهِ كَمَا يَجْتَمِعُ قَزَعُ الْخَرِيفِ
چون آنگونه شود، پیشواى دین قیام کند، پس مسلمانان پیرامون او چونان ابر پاییزى گرد آیند.
4
[قال الرضي [رحمه الله تعالى ]- [يعسوب الدين ] اليعسوب السيد العظيم المالك لأمور الناس يومئذ و القزع قطع الغيم التي لا ماء فيها]
( «یعسوب» یعنى بزرگ مسلمانان، و «قزع» یعنى ابرهاى پاییزى)
5
و في حديثه ع
روایتى دیگر از امام
6
هَذَا الْخَطِيبُ الشَّحْشَحُ
این سخنران، زبردست ماهرى است.
7
[يريد الماهر بالخطبة الماضي فيها و كل ماض في كلام أو سير فهو شحشح و الشحشح في غير هذا الموضع البخيل الممسك ]
( «شحشح» یعنى مهارت دارد، به کسى که خوب حرف مى زند یا خوب راه مى رود گویند، ولى در موارد دیگر «شحشح» یعنى فردى بخیل)
8
و [منه ] في حديثه ع
روایتى دیگر از امام
9
إِنَّ لِلْخُصُومَةِ قُحَماً
دشمنى، رنج ها و سختى هایى هلاک کننده دارد.
10
[يريد بالقحم المهالك لأنها تقحم أصحابها في المهالك و المتالف في الأكثر فمن ذلك قحمة الأعراب و هو أن تصيبهم السنةفتتعرق أموالهم فذلك تقحمها فيهم و قيل فيه وجه آخر و هو أنها تقحمهم بلاد الريف أي تحوجهم إلى دخول الحضر عند محول البدو]
( «قحم» یعنى مهلکه ها، زیرا دشمنى آنان را به هلاکت مى رساند، و به معنى سختى ها نیز آمده که مى گویند «قحمة الاعراب»، یعنى روزگار سختى و گرسنگى عرب ها به گونه اى که اموالشان تمام مى شود، و معنى «تقحّم» همین است که مى گویند خشکسالى روستاییان را به سرزمین هاى سبز و آباد کشانده است).
11
و [منه ] في حديثه ع
روایتى دیگر از امام
12
إِذَا بَلَغَ النِّسَاءُ نَصَّ الْحِقَاقِ فَالْعَصَبَةُ أَوْلَى
چون زنان بالغ شوند، خویشاوندان پدرى براى سرپرستى آنان سزاوارترند.
13
[قال و يروى نص الحقائق و النص منتهى الأشياء و مبلغ أقصاها كالنص في السير لأنه أقصى ما تقدر عليه الدابة و [يقال ] تقول نصصت الرجل عن الأمر إذا استقصيت مسألته عنه لتستخرج ما عنده فيه- فنص الحقاق يريد به الإدراك لأنه منتهى الصغر و الوقت الذي يخرج منه الصغير إلى حد [الكبر] الكبير و هو من أفصح الكنايات عن هذا الأمر و أغربها يقول فإذا بلغ النساء ذلك فالعصبة أولى بالمرأة من أمها إذا كانوا محرما مثل الإخوة و الأعمام و بتزويجها إن أرادوا ذلك.
منظور از «نصّ» آخرین درجه هر چیز است، مانند «نصّ» در سیر، که به معنى آخرین مرحله توانایى مرکب است، هنگامى که مى گوییم، «نصصت الرّجل عن الآمر» آنقدر سؤال از کسى بشود که آنچه مى داند بیان کند، بنا بر این «نصّ الحقاق» بمعنى رسیدن به مرحله بلوغ است که پایان دوره کودکى است، این جمله از فصیح ترین کنایات و شگفت آورترین آنها است، منظور امام این است، هنگامى که زنان باین مرحله برسند «عصبه»: مردان خویشاوند پدرى که محرم آنان هستند، مانند برادر، و عمو، به حمایت آنها سزاوارتر از مادرند، و هم چنین در انتخاب همسر براى آنها، و منظور از حقاق مخالفت و درگیرى مادر، با عصبه، در مورد این زن است، به طورى که هر کدام به دیگرى مى گوید: من از تو احقّ هستم، گفته مى شود:
14
و الحقاق محاقة الأم للعصبة في المرأة و هو الجدال و الخصومة و قول كل واحد منهما للآخر أنا أحق منك بهذا يقال منه حاققته حقاقا مثل جادلته جدالا- و قد قيل إن نص الحقاق بلوغ العقل و هو الإدراك لأنه ع إنما أراد منتهى الأمر الذي تجب فيه الحقوق و الأحكام. و من رواه نص الحقائق فإنما أراد جمع حقيقة هذا معنى ما ذكره أبو عبيد القاسم بن سلام. و الذي عندي أن المراد بنص الحقاق هاهنا بلوغ المرأة إلى الحد الذي يجوز فيه تزويجها و تصرفها في حقوقها تشبيها بالحقاق من الإبل و هي جمع حقة و حق و هو الذي استكمل ثلاث سنين و دخل في الرابعة و عند ذلك يبلغ إلى الحد الذي [يمكن ] يتمكن فيه من ركوب ظهره و نصه في [سيره ] السير و الحقائق أيضا جمع حقة- 109 فالروايتان جميعا ترجعان إلى [مسمى ] معنى واحد و هذا أشبه بطريقة العرب من المعنى المذكور أولا]
«حاققته حقاقا» بمعنى رشد عقلى است، یعنى به مرحله اى برسد که حقوق و احکام در باره او اجرا شود، اما آن کس که نصّ الحقائق نقل کرده منظورش از حقایق، جمع «حقیقت» است. این بود معنایى که «ابو عبید قاسم بن سلام» براى این جمله کرده است، اما نظر من این است که منظور از «نصّ الحقاق» این است که زن به مرحله اى برسد که جائز باشد تزویج کند، و اختیاردار حقوق خود شود، این در حقیقت تشبیه به «حقاق» در شتر است چرا که «حقاق» جمع حقّه و «حق» است به معنى شترى که سه سالش تمام و آماده بهره بردارى است. «حقائق» نیز جمع حقّه است، بنا بر این هر دو تعبیر به یک معنى باز مى گردد، هر چند معنى دوم به روش عرب شبیه تر است.
15
و [منه ] في حديثه ع
روایتى دیگر از امام
16
إِنَّ الْإِيمَانَ يَبْدُو لُمْظَةً فِي الْقَلْبِ كُلَّمَا ازْدَادَ الْإِيمَانُ ازْدَادَتِ اللُّمْظَةُ
ایمان نقطه اى نورانى در قلب پدید آورد که هر چه ایمان رشد کند آن نیز فزونى یابد.
17
[و اللمظة مثل النكتة أو نحوها من البياض و منه قيل فرس ألمظ إذا كان بجحفلته شي ء من البياض ]
(لمظة نقطه سیاه یا سفید است، مى گویند فرس المظ، یعنى اسبى که در لب او نقطه سپیدى باشد)
18
و [منه ] في حديثه ع
روایتى دیگر از امام
19
إِنَّ الرَّجُلَ إِذَا كَانَ لَهُ الدَّيْنُ الظَّنُونُ يَجِبُ عَلَيْهِ أَنْ يُزَكِّيَهُ لِمَا مَضَى إِذَا قَبَضَهُ
هر گاه انسان طلبى دارد که نمى داند وصول مى شود یا نه، پس از دریافت آن واجب است زکات آن را براى سالى که گذشته، بپردازد.
20
[فالظنون الذي لا يعلم صاحبه أ [يقضيه ] يقبضه من الذي هو عليه أم لا فكأنه الذي يظن به فمرة يرجوه و مرة لا يرجوه و [هو] هذا من أفصح الكلام و كذلك كل أمر تطلبه و لا تدري على أي شي ء أنت منه فهو ظنون و على ذلك قول الأعشى-
مى گویم: (بنا بر این «دین ظنون» آن است که طلب کار نمى داند آیا مى تواند از بدهکار وصول کند یا نه؟ گویا طلب کار در حال ظنّ و گمان است، گاهى امید دارد که بتواند آن را بستاند، و گاهى امید دارد که بتواند آن را بستاند، و گاهى نه، این از فصیح ترین سخنان است، همچنین هر کارى که طالب آن هستى و نمى دانى در چه موضعى نسبت به آن خواهى بود، آن را «ظنون» گویند. و گفته اعشى شاعر عرب از همین باب است، آنجا که مى گوید:
21
[من ] ما يجعل الجد الظنون الذي
«چاهى که معلوم نیست آب دارد یا نه، و از محلى که باران گیر باشد دور است،
22
مثل الفراتي إذا ما طما
نمى شود آن را همچون فرات، که پر از آب است، و کشتى و شناگر ماهر را از پا در مى آورد، قرار داد»
23
و الجد البئر العادية في الصحراء و الظنون التي لا يعلم هل فيها ماء أم لا]
«جدّ» چاه قدیمى بیابانى را گویند، و ظنون آن است که معلوم نیست آب دارد یا نه).
24
و [منه ] في حديثه ع
روایتى دیگر از امام
25
أنَّهُ شَيَّعَ جَيْشاً [يُغْزِيهِ ] بِغَزْيَةٍ فَقَالَ اعْذِبُوا [ اعْزُبُوا] عَنِ النِّسَاءِ مَا اسْتَطَعْتُمْ
(وقتى لشکرى را در راه جنگ مشایعت مى کرد فرمود) تا مى توانید از زنان دورى کنید
26
[و معناه اصدفوا عن ذكر النساء و شغل [القلوب ] القلب بهن و امتنعوا من المقاربة لهن لأن ذلك يفت في عضد الحمية و يقدح في معاقد العزيمة و يكسر عن العدو و يلفت عن الإبعاد في الغزو فكل من امتنع من شي ء فقد [أعزب ] عذب عنه و [العازب و العزوب ] العاذب و العذوب الممتنع من الأكل و الشرب ]
مى گویم: (معنى این سخن آن که از یاد زنان و توجّه دل به آنها در هنگام جنگ، اعراض کنید، و از نزدیکى با آنان امتناع ورزید، چه اینکه این کار بازوان حمیّت را سست، و در تصمیم شما خلل ایجاد مى نماید، و از حرکت سریع، و کوشش در جنگ باز مى دارد، هر کس که از چیزى امتناع ورزد گفته مى شود «عذب عنه» و «عازب» و «عذوب» به معنى کسى است که از خوردن و آشامیدن امتناع مى ورزد).
27
و [منه ] في حديثه ع
روایتى دیگر از امام
28
كَالْيَاسِرِ الْفَالِجِ يَنْتَظِرُ أَوَّلَ فَوْزَةٍ مِنْ قِدَاحِهِ
مسلمان چونان تیراندازى ماهرى است که انتظار دارد، در همان نخستین تیراندازى پیروز گردد.
29
الياسرون هم الذين يتضاربون بالقداح على الجزور و الفالج القاهر و الغالب يقال فلج عليهم و فلجهم و قال الراجز
مى گویم: (یاسرون، کسانى هستند که با تیرها بر سر شترى مسابقه مى دهند، و فالج، یعنى چیره دست پیروز، مى گویند. قد فلج علیهم و فلجهم. یعنى بر آنان پیروز شدند، و آنان را مغلوب کردند، و راجز مى گوید:
30
لما رأيت فالجا قد فلجا
چیره دستى را دیدم که پیروز شد.
31
و [منه ] في حديثه ع
روایتى دیگر از امام
32
كُنَّا إِذَا احْمَرَّ الْبَأْسُ اتَّقَيْنَا بِرَسُولِ اللَّهِ ص فَلَمْ يَكُنْ أَحَدٌ مِنَّا أَقْرَبَ إِلَى الْعَدُوِّ مِنْهُ
هر گاه آتش جنگ شعله مى کشید، ما به رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم پناه مى بردیم، که در آن لحظه کسى از ما همانند پیامبر صلّى اللّه علیه و آله و سلّم به دشمن نزدیک تر نبود.
33
[و معنى ذلك أنه إذا عظم الخوف من العدو و اشتد عضاض الحرب فزع المسلمون إلى قتال رسول الله ص بنفسه فينزل الله [تعالى النصر عليهم ] عليهم النصر به و يأمنون [ما] مما كانوا يخافونه بمكانه.
(وقتى ترس از دشمن بزرگ مى نمود، و جنگ به گونه اى مى شد که گویا جنگجویان را مى خواهد در کام خود فرو برد، مسلمانان به پیامبر پناهنده مى شدند، تا رسول خدا شخصا به نبرد پردازد، و خداوند به وسیله او نصرت و پیروزى را بر آنان نازل فرماید، و در سایه آن حضرت ایمن گردند،
34
و قوله إذا احمر البأس كناية عن اشتداد الأمر و قد قيل في ذلك أقوال أحسنها أنه شبه حمي الحرب بالنار التي تجمع الحرارة و الحمرة بفعلها و لونها و مما يقوي ذلك قول [الرسول ] رسول الله ص و قد رأى مجتلد الناس يوم حنين و هي حرب هوازن الآن حمي الوطيس- فالوطيس مستوقد النار فشبه رسول الله ص ما استحر من جلاد القوم باحتدام النار و شدة التهابها]
اما جمله «اذا احمرّ البأس» کنایه از شدّت کارزار است. در این باره سخنان متعدّدى گفته شده که بهترین آنها اینکه امام داغى جنگ را به شعله هاى سوزان آتش تشبیه کرده است، و از چیزهایى که این نظر را تقویت مى کند، سخن پیامبر در جنگ حنین است، هنگامى که نبرد سخت شد و شمشیر زدن مردم را در جنگ «هوازن» مشاهده کرد فرمود: «الآن حمى الوطیس» اکنون تنور جنگ داغ شد، «وطیس» تنور آتش است، بنا بر این رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله و سلّم داغى و گرمى جنگ را به افروختگى و شدّت شعله ورى آتش تشبیه فرموده است).
35
انقضى هذا الفصل و رجعنا إلى سنن الغرض الأول في هذا الباب
این فصل تمام شد، و در این باب به روش اول خود یعنى بیان حکمت‏ها باز گشتیم.